می خواستم بگم.... وقتی میخوام بگم که چه بر من گذشته گریم میگیره. ولی یادته یه روز آرزوی تشکیل خانواده داشتم اتفاقا تشکیل شد ولی به بدترین شکل ممکن بدون عروسی بدون حتی یه عکس دونفره ، و روز عقدی که بدترین روز زندگیش بود. آره 2 سال با تمام فراز و نشیبا و قهر و اشتیا و فاش شدن رازها گذشت . و بعد از 2سال توی یه دعوای ساختگی از خونه که اون همه براش زحمت کشیده بودم بیرون انداخته شدم . و از این ماجراها هم 1 سال گذشت پارسال همین موقع ها فک می کردم اگه عید تموم شه دلش نرم میشه و بهم میگه برگرد بدون تو نمی ولش کن ولی بعدازعید باز از دادگاه زنگ زدن چه روزایی رو گذروندم حکم طلاق برام مث حکم اعدام میمونه و البته برای من حکم قصاص شد چون مجبورم برای نهایی کردنش یه بار دیگه ام اون محضرخونه لعنتی برم. و اینکه فهمیدم اون با سه تا دختر که خوااهرن آشنا شده که همشون یه بچه دارن و یه همچین آدم کثافتی هست. راستی تو این مدت جی جی هم که این همه غصشو خوردم خواست یه بار دیگه وارد زندگیم بشه ولی دقیقا روز ولنتاین مریض شد و رفت . قصه زندگیم پراز تکرارهای بیهوده شده . باید قصمو عوض کنم. راستی 2 روز دیگه واسه نهایی کردن حکم میرم ولی هنوزم از اجرای حکم می ترسم....
+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 13:6 توسط م.ک
|
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
تاريخ: جمعه
30 ارديبهشت
1401 ساعت: 5:43